کــــوچه ی بن بست و دختـــــــــری با لبخند صـــــــــورتـی
دست نوشته های دختری با لبخند صــــــورتی!
سه شنبه 24 مرداد ماه سال 1385
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین آرزوی فردات بشه ! پس همیشه سعی کن قدر چیزی که امروز داری رو خوب بدونی!


کوچه ی بن بستی که تا چند وقت پیش ٬ یه دختر با لبخند صورتی به آخرین دیوارش تکیه داده بود ،حالا دیگه خالی شده...! خالی از هر چی لبخند صورتیه،از هرچی نگاه آبی و صدای بنفش و اشک نارنجیه...!

عابرهای زیادی از این کوچه گذشتن و شاید طرح یه لبخند صورتی تو خاطرشون یادگاری بمونه و به یادش هروقت از این کوچه می گذرن یه لبخند صورتی بزنن!

دیواری که بهش تکیه داده بودم دلگیر شده بود! اونقدر  که دلمو گرفت...دلم گرفته اینجا...دوست دارم تو این نوشته ی آخرم یه تیکه هایی از چند تا از مطلبایی که قبلا نوشته بودم رو بذارم...


اگه یه روز رسید که دیگه

واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی...

واسه اینکه صدای رعد و برق رو نشنوی گوشاتو گرفتی...

واسه اینکه بارونو نبینی پنجره ی اتاقتو بستی....

و اگه یه روز دیگه برف بازی نکردی...

اون روز روزیه که منو فراموش کردی...

پس یادت نره  همین الآن برو چترتو واسه تولد یکی که دوستش داری کادو کن و وقتی خواستی هدیه شو بدی بهش بگو:

اگه یه روز رسید که واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی

اون روز روزیه که منو فراموش کردی!!!


...
این روزا خیلی  خط خطی ام!      *

رنگ آسفالت زمین چمن!

حتی کم رنگ تر ...حتی پر رنگ تر از اینم میشه!         *

نمی دونم چرا این شکلی ام!  *

شبیه  هویج بستنی! ‌                        *

البته نه از اوناش که دیدی!                                  *                          *  

یه استکان بستنی با یه کمی هویج رنده شده کنارش !

مزه ش؟ ای... بد نیست ولی آدم نخوردنشو به خوردنش ترجیح میده!                          *

عمرا به پای بستنی میوه ایه پرتقالی نمیرسه!                         *

می دونی همیشه دلم می خواسته که تو یه روز زمستونی که زمین و آسمونش بعد از مدتها تصمیم گرفتن با هم هماهنگ  باشن و دوتایی سفیدن و پر از برف در حالی که رو زمین نشستم و دارم به آسمون نگاه می کنم و دستام از سرما بی حس شدن وانگشتای پام سر شدن و صورتم یخ زده بستنی میوه ایه پرتقالی بخورم!...  *


...خوب حالا بذار از زندگی بگم...اما از کجاش بگم؟!زندگیه دیگه...یه روز خوبه...یه روز دیگه بازم یه کم خوبه!!!اصلا زندگی رو اگه خوب ببینی همیشه خوبه...ولی می دونی خوب دیدنش خیلی کار آسونی نیست ...تازشم اگه همیشه بخوای زندگی رو خوب ببینی و بخندی ...به الکی خوش بودن محکوم میشی و مجازاتشم حبس ابد دندونات تو دهنت میشه...

البته اگه یه کم بخوام منصف باشم باید بگم که زندگی اصلا هم قشنگ نیستاااااااا...گفته باشم!...

یه وقتایی اونقدر جانکاه میشه که نفس آدم به زور بالا میاد...حس خفگی اونم از نوع خاصش...در این مواقع حتی تنفس مصنوعی و از این اکسیژنا که تو بیمارستانها هست هم واسه نجات دادن فرد خفه شونده موثر نیست...فقط میتونی چراغ اتاقتو خاموش کنی و از پنجره به آسمون نگاه کنی و قصدت این باشه که ستاره ها رو بشمری تا خوابت ببره ...

بعدش یهو یه هواپیما ببینی که داره از تو آسمون با خشونت ستاره ها رو کنار میزنه و اصلا هم نوبت رو رعایت نمیکنه و با عجله داره میره...بعدش میگی:اِیــــــــــــــــــــی بابا...اینجا هم هواپیما؟؟!!!!

ترجیحا پرده رو می کشی و تصمیم میگیری چراغو روشن کنی  و بری به کار و زندگیت برسی که هزار جور بد بختی داری ...


...می دونی یه وقتایی آدما به یه جایی می رسن که بهش میگن بن بست...داری می خندی و واسه خودت همین جوری میری ...بعدش یهو محکم می خوری به یه دیوار آجری !که یه تابلوی آهنی بهش میخ کوب شده که روش نوشته: بن بست!

از اینجا به بعدشو دیگه نمی ذارن بری...فقط یه راه داری ،اونم اینه که از دیوار رد بشی ...یا اینکه یه کاری کنی که دیواره ،دیوار بودن یادش بره و محکم بریزه رو زمین، پودر بشه! اما آخه من  مگه چقدر زور دارم؟! ...


۶۰

۵۰

۴۰

۳۰

۲۰

دارم میرمااااااا...خدافظی نمیکنی؟؟!!!...


خداحافظ آدم های مهربون و صورتی دوست!

 


چهارشنبه 14 تیر ماه سال 1385
زنــــــــدگی به طرز عجیبـــــــی٬ غـــــــریب شده !

تو آسمون؛همیشه؛از یه ارتفاعی به بعد؛دیگه هیچ ابری وجود نداره؛پس هروقت آسمون دلت ابری شد؛با ابرا نجنگ؛فقط؛اوج بگیر...!


به نظرم همه ی زندگی یه جوری شده...شایدم نشده...آره...نشده...دلم می خواد زمانو بکشم عقب و دوباره بچه بشم...دوباره برگردم به همون لحظه های توی آلبوم...همون آلبومی که تموم صفحه هاشو دوباره از اول ورق زدم...حس کردم همه ی لحظه هاشو دوست دارم...به یه نکته ی ظریف پی بردم ! این که از مرداد ۱۳۶۷ به بعد که یه جورایی لبخند زدنو یاد گرفته بودم تو تموم عکسهام به جز یکی  که به خاطر دعوا کردن با داداشم  عصبانی بودم ٬درحال لبخند زدنم...

یکی از عکسها ٬عکس جشن تکلیف مدرسه است...کلی خاطره انگیز بود...یادش بخیر همه مون چادرهای سفید با گلهای ریز بنفش پوشیده بودیم و من کنار شیدا وایساده بودم و همه وقتی می خواستن منو تو عکس پیدا کنن ٬شیدا رو به جای من پیدا می کردن و من و شیدا از اینکه در اوج بی شباهتی به هم شبیهیم کلی خوشحال بودیم...الان دیگه اصلا ازش خبر ندارم...شیدا رو میگم...

یکی دیگه عکس من و زهراست ...فقط من و اون تو عکسیم ...مربی پرورشیمون تو اردو این عکسو ازمون گرفت...ولی نمی دونم چرا ۷ تا ازش چاپ کرده بود...یادش بخیر...کلی بهش خندیدیم که چقدر باهوشه که از رو عکس دونفره ۷ تا چاپ کرده...آخه بعدشم مارو مجبور کرد که همشو ببریم...الان دیگه اصلا ازش خبر ندارم...زهرا رو میگم...آخرین باری که باهاش حرف زدم مهر پارسال بود...یه زمانی بهترین دوستم بود...حتی بهتر...از پارسال تا حالا ۷-۶ دفعه زنگ زدم نبوده...خب این بهونه ی خوبیه واسه رفع تکلیف...که اگه فردا پس فردا تو خیابون از کنار هم رد شدیم و یقه ی منو گرفت که چرا اینقدر بی معرفت شدی ٬خب منم بگم اووووووووووه...۱۰۰ دفه زنگ زدم نبودی...

دلم واسه همه چی تنگ شده...واسه اون بچه بازی ها...واسه اون زمانی که فرق من و داداشم فقط اندازه ی موهامون بود وشاید یه کمی بیشتر.... واسه اون روزی که اون روسری پوشید و ادای مشق نوشتن در آورد و منم یه تشت گذاشتم رو سرم و شروع کردم به شلوغ کردن و بپر بپر٬ و بابام اشتبامون گرفت و به من گفت : از خواهرت یاد بگیر ببین یه جا نشسته داره مشقاشو می نویسه...داداشم هم در اوج عصبانیت روسریشو در آورد و گفت: من خودمم...دارم مشقامو می نویسم...منم کلی خندیدم...

یادمه خیلی احساس بزرگی می کردم...وقتی من کلاس اول بودم داداشم آمادگی می رفت و آمادگیشون دقیقا کنار مدرسه ی ما بود و من هفته ای یه بار می رفتم وضعیتشو از مربی هاش می پرسیدم...تازه یه بارم که کلاس دوم بودم تو دفتر مشقش نوشتم که داداشم چون که دهه ی فجره و تلویزیون برنامه کودک زیاد میده ...همش میشینه پای تلویزیون و درساشو نمی خونه...لطفا دعواش کنید...خیلی ممنون...


۱)جدیدا بچه شدم عجیب...آخه استعدادشم دارم...عینهو بچه های ۲ ساله که تازه حرف زدن یاد گرفتن و شیرین زبونی می کنن٬حرف می زنم...به قول مامانم خجالت آوره...فکر کنم لازم باشه به یه روان شناس مراجعه کنم...به قول «آتش بس» ٬انگاری «کودک درونم» زیادی فعال شده و داره کار دستم میده...

۲)یه سال شد که وبلاگ دار شدم ولی هنوز یاد نگرفتم که زود به زود آپ کنم...به هر حال هرچند وبلاگ قبلیم یه ساله شد ولی خب اینجا و اونجا نداره که...از طرف خودم تولد وبلاگمو بهش تبریک میگم ...با آرزوی بهترین آرزوها... 

۳)هوا بد نیست...آسمون یه وقتایی دلش به رحم میاد ...اشکی می ریزه...یه وقتایی هم بیشتر وقتا آفتاب کله ی ظهرش گرما بخشه زندگیمونه....فقط بی زحمت اگه یه کم شعله شو کمتر کنه ممنون می شیم...

۴)به گنجشک های کله ی صبح اعتقاد دارید؟ ...به نظرم گنجشک ها دلخوش ترین موجودات پشت پنجره اند...دقت کردین اول صبح چه جیغ و ویغی راه میندازن؟!

۵)تموم مجله های خانواده سبز رو مطالعه کردم...تموم برنامه کودک ها رو از عمو پورنگ و بانی خرگوشه و گربه سگ و پلنگ صورتی و توییتی گرفته تا CD های  تام و جری و برای صدمین بار کمپانی هیولاها رو هم نگاه کردم...سریال ها و فیلم های ترجیحا روحی-عاطفی رو هم ٬نیز...

۶)تو خونه ی ما ٬نقش ماهی توی  تنگ آب رو یه لاک پشت بازی می کنه...از وقتی تنگ شیشه ایش شکسته و کسی حسشو نداشته یه دونه جدیدشو واسش بخره ٬ دپرس شده و یه گوشه ی سطل پلاستیکیش نشسته...اوووه...تا این بزرگ شه من مردم...تصمیم دارم کادوش بدم به یه آدمی که خوش اخلاق باشه...

۷)نمی دونم چرا تازگی ها شدم شبیه اونایی که قدیم الایام مینشستن تو کوچه سبزی پاک می کردن...هروقت بیکار میشیم با غزاله تلفنی در مورد اینکه چیا خریدی و از کجا و چقدر و چرا و تصمیمات آینده ات واسه خرید تابستون چیه و شنیدی فلان دخترعمو دیروز رفته خونه ی فلان عمو و غیره ٬ درددل می کنیم !

۸)خلاصه  این جوریاست دیگه !


پنجشنبه 24 فروردین ماه سال 1385
انتگرال های خیس زندگی ات را در مجذور ضربان قلبت ضرب کن!

تا زمانى که توانایى تصور آرزوها و اهدافتان را از دست نداده اید، مى توانید آنها را به دست آورید...


یه گونی پر از کتابهای هیجان انگیز دارم که دلم واسه خوندنشون پر پر می زنه!  وقتی می بینمشون قند تو دلم آب میشه ! و این آب قند تبدیل به مایع شور مزه ای میشه که از چشمهام جاری میشه و چک چک میریزه رو کاغذ باطله ! و تموم انتگرال های خطی و غیرخطی و دوگانه و شونصدگانه ی زندگیم رو خیس می کنه!به این میگن زندگی سرشار از شور و هیجان و احساس و سرشاری یا همون over flow... اینجاست که آدم هوس می کنه بره مریخ و سرش رو بذاره رو زمین و بمیره! 

مثل همیشه٬حتی همیشه تر ٬کتاب هام رو پخش می کنم کف اتاق ٬جامدادی صورتیم رو باز می کنم و تمام خودکارها و مداد ها و ماژیک ها و شکلات ها رو پخش می کنم روش! و شروع می کنم به درس خوندن! اصولا خریدن میز تحریر واسه یکی مثه من کار بیهوده ست...به اندازه ی کافی از شنبه تا چهارشنبه باید نشستن روی صندلی رو تحمل کنم...دامنه ی گستردگی کتاب هام لحظه به لحظه افزایش میابه!بعد از پنج دقیقه یهو میبینی کتاب مربوطه از شمال شرقی اتاق پیروز مندانه سقوط می کنه به جنوب غربی! گاهی بی صدا و گاهی هم با صدایی شبیه پرتاب یک کتاب به سمت در اتاق ...یه صدایی مثه ششششتتتتتللللللللقققققق...طوری که اگه یه روز بخوام از صبح تا شب درس بخونم ٬تو اتاقم جایی واسه نشستن و راه رفتن پیدا نمیشه...این مساله  باعث بروز شکایت های فراوان از سوی مادر خانواده میشه! امروز به این نتیجه رسیدم که اگه در محل درس خوندنم تنوع ایجاد کنم...بیشتر بازده داره! به همین منظور کتاب ها و جامدادیم رو بعلاوه ی یک عدد متکا برداشتم و رفتم نشستم تو هال و در تراس رو باز گذاشتم تا هوای بهاری وارد مغزم بشه! آخه میگن اکسیژن های هوا تو بهار ۳ اتمی میشن!...بعدش حس کردم که توی رگ هام به جای خون اکسیژن جاری شده...بند و بساطم رو برداشتم و رفتم اتاق داداشم:

-پاشو برو بیرون ٬من می خوام تو اتاق تو درس بخونم!

- بیا ولی به جاش منم میرم تو اتاق تو!

-اااااااااااااا...نخیرم...من میام تو اتاق تو ولی تو نرو تو اتاق من!

(بعلت بد آموزی در یاد گرفتن شیوه ی دعوا کردن از بیان ادامه ی مکالمه معذوریم! )

آخرش به این نتیجه رسیدم که تنوع در محل درس خوندن کار خوبیه! از فردا به همین روند ادامه میدم!


به منظور ایجاد هیجان یه لاک پشت سفارش دادم واسم بیارن...هنوز خیلی کوچیکه...تو آب زندگی می کنه...اندازه ی یه انگشته...می خوام بزرگش کنم و خودم به امر تربیت و پرورشش بپردازم ...دوست دارم وقتی بزرگ شد یه«نینجو» بشه...یه نینجوی مبارز ...بعدش من می تونم بهش افتخار  کنم و ازش بخوام که منو به عنوان خواهر بزرگترش به جنگ هایی که میره ببره!  (آخه طفلکی داداش نداره٬پول نداشتم خرج ۴ تاشونو بدم٬راستش رو بخواین حوصله ی سر و کله زدن با ۴تاشون رو هم نداشتم!)


مدتیه حس می کنم دریچه ی تنفسی قلبم کوچیک تر شده! رگ هاش هم تنگ ترند...صدای تاپ تاپ قلبم تبدیل شده به جیک جیک ! انگاری یه گنجشک کوچولو گیر افتاده تو قلبم و بدجوری بال بال می زنه و با نوکش می کوبه به دیوار نازک دلم...! آخ...نفسم گیر کرد!


جمعه 12 اسفند ماه سال 1384
نوع بیماری:دندان عقل سه ساله به شیوه ی کج!

Life is like a piano

white keys represent happiness

 and black keys for sorrow

 but only when you go through  the white and black keys

 you hear the music of life


به هر چی غم       و         رنج           و          غصه         و          بدبختی        و      به خاک سیاه نشستن        که تو دنیا هست گفتم «به سلامت!»          چون دیگه اینجا مشتری ندارن!            می خوام یه فورچه بر دارمو دیوارای اتاقمو صورتی کنم       و       پنجره هاشو آبی             تا هر شب که می خوام بخوابم از تو قاب آبی پنجره به ماه و ستاره ها شب بخیر بگم      و            هر روز صبح که از خواب بیدار میشم ببینم که خورشید داره به دیوارای صورتی اتاقم با لبخند می تابه !                    رنگ دیوارها لبخند خورشید رو هم صورتی می کنه!              اون وقته که یه نفس عمیق تمام اکسیژن های دو اتمی رو وارد مغزت می کنه!
در کوچه پس کوچه های هفته ای که سپری شد: هفته ی پر مخاطره ای رو پشت سر گذاشتم !   اون از ۲ شنبه که کتاب زبانمو تو خیابون گم کردم و اینو وقتی فهمیدم که تو فاصله ی دو تا کلاس خواستم یه سر بیام خونه بعدش سر کوچه دیدم کتابم نیست!آرامش خودم رو حفظ کردم و به راهم ادامه دادم و اومدم خونه!بعدش تا رسیدم نشستم در کنار حضور گرم جا کفشی و جیغ زدم که کتاب زبانم کووووووووووووووووو؟! اصولا فکر نکنم ساعت ۳ بعد از ظهر کسی خواب باشه!چه وقته خوابه؟ تازه بعدشم که اومدم تو٬ کلی حرکت آهسته اجرا کردم و صحنه رو بازسازی کردم که چطوری ممکنه کتاب زبانم از دستم افتاده باشه و من نفهمیده باشم؟خوب معمولا در اینجور مواقع می تونی تو این فاصله ی بیکاری کلی به خودت و حواس جمع و جورت لبخند ملیح با صدای قهقهه بزنی! فکر کنم بهتره از این به بعد آدرس خونه و محل تحصیل و مقدار مبلغ پاداش به یابنده رو تو تمام کتاب هام بنویسم واسه روز مبادا! حالا باید از اول همه چیو تو کتاب زبان جدیدم بنویسم !خوب اینطوری بهتر یاد میگیرم!نه؟  اینم از گوشی محترمم که اینقدر نازک نارنجیه که نگوووو! آخه بابام چه گناهی کرده که من دخترش شدم؟هاااا؟ وقتی اولی در اثر سکته ی مغزی مرد ٬دیگه گفتم این دومی رو پرت نمی کنم ! ولی خوب آخه مگه تقصیر منه که همش  وقتی می خوام بندازمش رو تخت شتلق می خوره به دیوار و بعدش با شتاب g=10 m/s^2 به سطح زمین کوبیده میشه و ناگهان یک صدای نا بهنجاری به گوش میرسه!بعد از چند بار روی دادن این اتفاق با سرافکندگی برش داشتم و بردم پیش بابام و گفتم من دیگه اینو پرتش نکردماااا... خودش خراب شد! ولی چه کنم که جراحت ها و خراشهای روی بدنش حاوی پیام دردناکی بودند!
راستی به نظر شما چه رابطه ی متقابلی بین اخلاق افراد با میزان روشنایی هوا  وجود داره؟!!!


جمعه 28 بهمن ماه سال 1384
نارنجی مندانه زندگی کن تا کامروا باشی!

هیچ وقت دل به کسی نبند٬چون این دنیا اونقدر کوچیکه که توش ۲ تا دل کنار هم جا نمیشه....ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو٬چون این دنیا اونقدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی!!!


تاپ              تاپ                 تاپ                    تاپ                        تاپ                  تاپ              میشونی ؟       صدای قلب منه!             قلبم هنوزم داره نفس می کشه !                        می بینی؟           من هنوزم زنده ام !           تیک         تاک               تیک                       تاک              تیک            تاک            میشونی؟               ساعت دیواری قدیمی خونه ی بابابزرگ هم هنوز زنده ست                 و                   داره آواز می خونه که بگه اونم هست           آره                      هست                 داره نفس میکشه      داره فریاد می زنه و میگه هنوزم امید داره      احساس داره                         می خواد  بخونه تا بمونه          چک             چک                       چک                    چک                    چک             چک        میشنوی ؟         شیر آب تو حیاط  هم هنوز داره چک چک می کنه        تا به گلهای باغچه بگه زندگی کنید           من هنوزم هستم                 بهشون بگه  بخندید   غمهاتونو می خرم !         جیر                       جیر               جیر                   جیر                     جیر                   چه صدای دوری!    این  صدای در قدیمی کلاس اوله  اون مدرسه ی قدیمیه      داره هنوزم   فریاد می زنه      میدونی !    از وقتی که بابای   مدرسه مرده   دیگه هیچکی لولاهاشو روغن کاری نکرده                   خیلی وقت بود که بارونو فقط بدون رعد و برقش از پشت پنجره میدیدم!               ولی اینبار شنیدم              صدای رعد رو شنیدم           گوشهام خیلی وقت بود که دیگه کر شده بود و به یه شوک عصبی نیاز داشت تا دوباره بشنوه که آسمون هنوز نمرده                بشنوه که گنجشک ها هنوزم جیک جیک می کنن            بشنوه که جغد سیاه دیگه از رو پشت بوم خونه پر زده و رفته           بشنوه که حتی اون کلاغ سیاهه هم  با اون صدای نحسش رفته اون دور دورا  داره  غارغار می کنه            بشنوه که هنوزم ماه شبها واسه ستاره ها قصه میگه            ولی هنوزم  هیچ خبری از رنگین کمون هفت رنگ تو آسمون آبی  نیست      شاید جاشو داده به تیر چراغ برق تو کوچه !                    خوشحالم که هنوزم می تونم به زندگی امید وار باشم         به صداها  !             دوس دارم آسمون اینقدر بباره تا کلاغ سیاهه رو خفه کنه            خسته شدم از خبرای بد بدش         از پر خاکستریش     از چشمای زاغش                        یه موقع هایی تو زندگی پشت سر هم بد می یاری  مثل این می مونه که داری از یه خیابون کمی تا قسمتی طولانی  می گذری و سر راهت قدم به قدم پوست موز انداخته باشن ...هی با پا بری روی پوست موزها و با مغز بخوری زمین!        اینجاهاست که یه حسی شبیه «کوزت» بودن بهت دست میده ولی از نوع فاقد ژان والژانش !         می شنوی؟          کلاغه دیگه رفته !  فرار کرده صداش دیگه نمیاد ولی به جاش یه عالمه صداهای خوب خوب داره میاد              گوشهاتو  باز کن ...         بذار بشنون     تاپ           تاپ             تاپ            تاپ             تاپ            تیک         تاک            تیک        تاک       تیک    تاک          چک                چک            چک              چک         چک          جیک             جیک            جیک            جیک                 بازم هست می شنوی؟       

پنجشنبه 13 بهمن ماه سال 1384
در نزن ! کسی خونه نیست...

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی!لاک پشت آهسته آهسته می خزید...دشوار و کند...و دورها همیشه دور بود..سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری سخت به دوش می کشید...ناگهان پرنده ای در آسمان پر زد...سبک!..و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست...کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی...من هیچگاه نمی رسم...هیچگاه! و در لاک سنگی خود خزید ...به نیت نا امیدی...خدا سنگ پشت را از زمین بلند کرد زمین را نشانش داد...کره ای بود کوچک!...و گفت:نگاه کن! ابتدا و انتها ندارد...هیچکس نمی رسد ...چون رسیدنی در کار نیست...فقط رفتن است!حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای!...و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاک سنگی بیش نیست!تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی .. پاره ای از مرا...پس همچنان برو...


یه هفته ای میشه که دارم تو تاریکی زندگی می کنم...لامپ اتاقم سوخته...حوصله ندارم بگم عوضش کنن...خودم هم  که نمی تونم..چون دستم نمی رسه...اگه به بقیه بگم هم مجبورن یه نردبون یا چهار پایه بیارن ..بعدش برن بالای اونو ، لامپو عوض کنن...که خوب اگه از اون بالا بیفتن پایین و یه بلایی سرشون بیاد من چه خاکی بریزم سرم؟..البته اگه برم رو تختم و روی انگشتهای پام بلند شم دستم بهش می رسه ...ولی آخه لامپ ندارم...دلم هم تاریکه!...هیچ لامپی ، نه از نوع مهتابی که زیر نورش چشمهاتو ببندی و بری تو حس شعر «فریدون مشیری» که میگه : «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم»...نه از نوع کم مصرفش که بعد از نصبش یاد تبلیغ روی تابلوی وسط خیابون بیفتی و بسی مفتخر بشی که خرید نکردی و پس انداز کردی!...نه از نوع ۴۰۰ ولتش که آدمو یاد خورشید کله ی ظهر میندازه و نفرت!...حالا اینا هیچی...حتی یه چراغ نفتی که یه ذره نفت داشته باشه و فتیله ش هنوز تا ته نسوخته باشه هم توش پیدا نمیشه ، که بخوام قایمکی برش دارم و بذارمش جای لامپ سوخته هه تا اتاقمو روشن کنه...ترجیحا سعی می کنم تو همین تاریکی به ادامه ی زندگی امید وار بشم...«امید به زندگی» همیشه منو یاد این شعر «سهراب» میندازه که میگه: «دل خوش سیری چند؟»...راستی زمان «سهراب» برق اختراع شده بود؟!...دلم می خواد یه شب که دارم به آسمون نگاه می کنم و ستاره ها رو می شمرم تا خوابم ببره یهویی یه سفینه از وسط آسمون بیرون بیاد و ماه رو هل بده و شهاب سنگ ها رو له کنه و تو کهکشان راه شیری یه هارت و پورتی راه بندازه یه جوری که ستاره ها بترسن و در گوشی با هم  پچ پچ کنن!...بعدش سفینه هه بیاد روبروی پنجره ی اتاق من بشینه و چراغای رنگی رنگیش روشن و خاموش بشن  و چند تا موجود عجیب و غریب شاخ دار ازش پیاده بشن و یه جوری که انگار صداشون داره از تو رادیو در میاد حرف بزنن و منو ببرن...خیلی دلم می خواد یه مدت به دور از دغدغه های آدما باشم...بعدش من میرم تو آسمون و ستاره ها رو نخ می کنم و واسه خودم گردنبند درست میکنم...بعدشم دستمو از پنجره ی سفینه بیرون میارم و یه تیکه ابر از آسمون می کنم تا هر وقت خواستم واسم گریه کنه و بارون بیاد!...دوس ندارم «مریخ» پیاده شیم...دلم می خواد بریم «زحل» بعدش بشینم لبه ی اون دایره ای که دورش حلقه زده و پاهامو که بین زمین و آسمون معلقن ، تکون بدم و جلو عقب ببرم!...اون وقت از اون بالا تعداد خونه هایی که اتاق لامپ سوخته دارنو  می شمرم!...


پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1384
با چتر باز به دیدنم نیا!

با صدای خوردن بارون به شیشه ی پنجره از خواب بیدار شدم...به نظر رویایی میاد...اما رویایی در کار نیست!...یه نیم نگاه از گوشه ی پنجره به بیرون می تونه قشنگ باشه....زمین خیس شده...خیس خیس...دیشب هم همین طوری خیس بود...گذشتن از وسط یه چهارراه خلوت با یه زمین خیس و انعکاس نور چراغ راهنما رو قطره های باورن معمولا حس شعر گفتن رو تو آدما بیدار میکنه...اما من نمی دونم چرا همچین حسی بهم دست نداد....فقط دوست داشتم همون جا وسط چهارراه بشینم...درست وسط وسطش...و به چراغ راهنما خیره بشم و ببینم تا کی می خواد چشمک بزنه...واسه کی داره چشمک می زنه وقتی ماشینی از اونجا رد نمیشه!...حس کردم دیگه چشماش نمی خوان روشن و خاموش بشن...تکرار خسته کننده ای رو هر روز و هر شب تکرار می کنه...شاید تنها دلخوشیش همینه که تو یه شب بارونی انعکاس نورشو تو قطره های بارون ببینه و به ادامه ی زندگی امیدوار بشه...یا شایدم دلش می خواد صدای رعد و نور برق با هم اونو بشکنن و از این روز مرگی و شب مرگی راحتش کنن...حس نشستن وسط یه چهار راه خلوت درست مثل حس رد شدن از وسط یه چهار راه شلوغ با چشمهای بسته بود...وقتی صدای بوق ماشینا گوشتو کر کرده باشه و پلک هات هم چشمتو کور...اصولا کسی فکر نمی کنه روشن دلی و به کمکت نمیاد...تنها فکری که عابرهای پیاده ای که در موازاتت درحرکتن  می کنن اینه که میگن دلش تاریکه و تو رو به حال خودت رها می کنن و می ذارن از وسط اون چهار راه شلوغی که بیشتر مرگ توش دیده میشه تا زندگی، رد بشی...صدای هیچ ترمزی اون موقع گوشهاتو شنوا نمی کنه...بالاخره یه روز منم از این بن بستم بیرون میام و دار و ندارمو میریزم تو یه چمدون سیاه و میرم...به این فکر نکردم که کجا میرم...شاید رفتم نشستم وسط همون چهار راه...شاید اونقدر بشینم تا اون چهار راه خلوت تبدیل به اون چهار راه شلوغه بشه و بعدش چشم هامو ببندم و از وسطش رد بشم... تو این حال و هوا  پنجره رو باز کردم...باد و بارون مثل سیلی  به صورتم خوردن ...تازه نفسم بالا اومد...آخیش... داشتم خفه میشدم...دلم می خواست سر آسمون داد بزنم...اونقدر داد بزنم تا عصبانی بشه و رعد و برق بزنه....یا اینکه از دستم ناراحت بشه و تا ابد گریه کنه و منم زیر نم نم بارون چشماش یواشکی گریه کنم...باد وبارون همین جوری به صورتم سیلی می زدن و صورتمو سرخ می کردن...اما انگار با هر سیلی اون ، من دوباره زنده می شدم....آره...بارون همیشه فقط تو کتابها و قصه ها قشنگ نیست...هر چند زندگی هم قصه ای بیش نیست!... چترتو بشکن...بعدش ادامه ی قصه ی زندگیتو بخون...


پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384
معرفی نامه!آشنایی با من!اونی که الان هستم!

من دختریم با لبخند صورتی!البته همیشه نمی خندم...یه وقتایی هم می خندم ولی نه صورتی!(همون قضیه ی« خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است»....)دار و ندارم از این دنیا چیز زیادی نیست...یه گونی عروسک دارم که دلم بهشون خوشه و همیشه مجبورم از ترس مهمونایی که بچه ی کوچیک دارن قایمشون کنم و اگه عروسک خواستن با کلی ادعا بگم:من دیگه بزرگ شدم!عروسک ندارم !یه جفت دمپایی که به صورت اتفاقی صورتی از آب در اومدن و ازشون  تو دعواهای خانوادگی با داداشم که به خاطر این همه ظلمی که در حقش می کنم باید روز قیامت جواب پس بدم‌ استفاده میکنم...یه اتاق نا مرتب که جوراب توش نقش لوستر رو ایفا میکنه و کاور  کامپیوتر جای رو تختی رو..گویا کتاب هام هم در حالی که نقش سینی چایی و یا بشقاب میوه رو بازی می کردن تو آشپزخونه دیده شدن!!!یه بند سبز که ۶ ساله دارم باهاش زندگی میکنم و همیشه دور مچ دست چپم  حلقه زده و انگار دست راست و چپش با هم دعواشون شده و دارن از هم جدا میشن...جدای جدا...انگار یادشون رفته چه روزهایی رو در کنار هم و با هم دور دستم حلقه زده بودن...اعضای غیر جاندار زندگی منو اینا تشکیل میدن...زیاد خیال باف نیستم...ولی بدم نمیومد «سیندرلا» میشدم و کفشمو گم می کردم ...یا اینکه «آن شرلی» میشدم و یه دریاچه ی نقره ای داشتم ...یا «جودی آبوت» میشدم و واسه بابا لنگ دراز نامه می نوشتم...البته از نقش  «چوبین» و «ورووجک» هم  بدم نمیاد...هم سنگ دلم...هم نیستم...مثلا اگه الان یه تفنگ بهم بدی می تونم خیلی راحت روبروت وایسم و تو چشمات نگاه کنم و یه گلوله خالی کنم وسط پیشونیت و اونقدر محکم شلیک می کنم که جاش تا ابد رو پیشونیت یادگاری بمونه...طوری که دیگه هیچ وقت تو آینه نگاه نکنی...سنگ دل نیستم چون اشکم راه دوری نیست...جایی همین نزدیکی ها...هم بلدم یواشکی گریه کنم...هم بلدم برم بشینم دقیقا تو مرکز ثقل خونه و زار زار گریه کنم...هم لجباز هستم...هم هستم...این یکیو کلا هستم...مطمئن بوده باشیده شو....گفته باشم!...فکر کنم همینا دیگه بسه....


عناوین آخرین یادداشت ها
سلامممممممممممممم

دختری که صورتی می خندد
نارنجی گریه می کند
بنفش حرف می زند
و
آبی مایل به سبز فسفری با را ه راه های گل بهی نگاه میکند...!!!
شناسنامه کامل من...
مرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 25434

*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*