تو آسمون؛همیشه؛از یه ارتفاعی به بعد؛دیگه هیچ ابری وجود نداره؛پس هروقت آسمون دلت ابری شد؛با ابرا نجنگ؛فقط؛اوج بگیر...!
به نظرم همه ی زندگی یه جوری شده...شایدم نشده...آره...نشده...دلم می خواد زمانو بکشم عقب و دوباره بچه بشم...دوباره برگردم به همون لحظه های توی آلبوم...همون آلبومی که تموم صفحه هاشو دوباره از اول ورق زدم...حس کردم همه ی لحظه هاشو دوست دارم...به یه نکته ی ظریف پی بردم ! این که از مرداد ۱۳۶۷ به بعد که یه جورایی لبخند زدنو یاد گرفته بودم تو تموم عکسهام به جز یکی که به خاطر دعوا کردن با داداشم عصبانی بودم ٬درحال لبخند زدنم...
یکی از عکسها ٬عکس جشن تکلیف مدرسه است...کلی خاطره انگیز بود...یادش بخیر همه مون چادرهای سفید با گلهای ریز بنفش پوشیده بودیم و من کنار شیدا وایساده بودم و همه وقتی می خواستن منو تو عکس پیدا کنن ٬شیدا رو به جای من پیدا می کردن و من و شیدا از اینکه در اوج بی شباهتی به هم شبیهیم کلی خوشحال بودیم...الان دیگه اصلا ازش خبر ندارم...شیدا رو میگم...
یکی دیگه عکس من و زهراست ...فقط من و اون تو عکسیم ...مربی پرورشیمون تو اردو این عکسو ازمون گرفت...ولی نمی دونم چرا ۷ تا ازش چاپ کرده بود...یادش بخیر...کلی بهش خندیدیم که چقدر باهوشه که از رو عکس دونفره ۷ تا چاپ کرده...آخه بعدشم مارو مجبور کرد که همشو ببریم...الان دیگه اصلا ازش خبر ندارم...زهرا رو میگم...آخرین باری که باهاش حرف زدم مهر پارسال بود...یه زمانی بهترین دوستم بود...حتی بهتر...از پارسال تا حالا ۷-۶ دفعه زنگ زدم نبوده...خب این بهونه ی خوبیه واسه رفع تکلیف...که اگه فردا پس فردا تو خیابون از کنار هم رد شدیم و یقه ی منو گرفت که چرا اینقدر بی معرفت شدی ٬خب منم بگم اووووووووووه...۱۰۰ دفه زنگ زدم نبودی...
دلم واسه همه چی تنگ شده...واسه اون بچه بازی ها...واسه اون زمانی که فرق من و داداشم فقط اندازه ی موهامون بود وشاید یه کمی بیشتر.... واسه اون روزی که اون روسری پوشید و ادای مشق نوشتن در آورد و منم یه تشت گذاشتم رو سرم و شروع کردم به شلوغ کردن و بپر بپر٬ و بابام اشتبامون گرفت و به من گفت : از خواهرت یاد بگیر ببین یه جا نشسته داره مشقاشو می نویسه...داداشم هم در اوج عصبانیت روسریشو در آورد و گفت: من خودمم...دارم مشقامو می نویسم...منم کلی خندیدم...
یادمه خیلی احساس بزرگی می کردم...وقتی من کلاس اول بودم داداشم آمادگی می رفت و آمادگیشون دقیقا کنار مدرسه ی ما بود و من هفته ای یه بار می رفتم وضعیتشو از مربی هاش می پرسیدم ...تازه یه بارم که کلاس دوم بودم تو دفتر مشقش نوشتم که داداشم چون که دهه ی فجره و تلویزیون برنامه کودک زیاد میده ...همش میشینه پای تلویزیون و درساشو نمی خونه...لطفا دعواش کنید...خیلی ممنون ...
۱)جدیدا بچه شدم عجیب...آخه استعدادشم دارم...عینهو بچه های ۲ ساله که تازه حرف زدن یاد گرفتن و شیرین زبونی می کنن٬حرف می زنم...به قول مامانم خجالت آوره...فکر کنم لازم باشه به یه روان شناس مراجعه کنم...به قول «آتش بس» ٬انگاری «کودک درونم» زیادی فعال شده و داره کار دستم میده...
۲)یه سال شد که وبلاگ دار شدم ولی هنوز یاد نگرفتم که زود به زود آپ کنم...به هر حال هرچند وبلاگ قبلیم یه ساله شد ولی خب اینجا و اونجا نداره که...از طرف خودم تولد وبلاگمو بهش تبریک میگم ...با آرزوی بهترین آرزوها...
۳)هوا بد نیست ...آسمون یه وقتایی دلش به رحم میاد ...اشکی می ریزه...یه وقتایی هم بیشتر وقتا آفتاب کله ی ظهرش گرما بخشه زندگیمونه....فقط بی زحمت اگه یه کم شعله شو کمتر کنه ممنون می شیم...
۴)به گنجشک های کله ی صبح اعتقاد دارید؟ ...به نظرم گنجشک ها دلخوش ترین موجودات پشت پنجره اند...دقت کردین اول صبح چه جیغ و ویغی راه میندازن؟!
۵)تموم مجله های خانواده سبز رو مطالعه کردم...تموم برنامه کودک ها رو از عمو پورنگ و بانی خرگوشه و گربه سگ و پلنگ صورتی و توییتی گرفته تا CD های تام و جری و برای صدمین بار کمپانی هیولاها رو هم نگاه کردم...سریال ها و فیلم های ترجیحا روحی-عاطفی رو هم ٬نیز...
۶)تو خونه ی ما ٬نقش ماهی توی تنگ آب رو یه لاک پشت بازی می کنه...از وقتی تنگ شیشه ایش شکسته و کسی حسشو نداشته یه دونه جدیدشو واسش بخره ٬ دپرس شده و یه گوشه ی سطل پلاستیکیش نشسته...اوووه...تا این بزرگ شه من مردم...تصمیم دارم کادوش بدم به یه آدمی که خوش اخلاق باشه...
۷)نمی دونم چرا تازگی ها شدم شبیه اونایی که قدیم الایام مینشستن تو کوچه سبزی پاک می کردن...هروقت بیکار میشیم با غزاله تلفنی در مورد اینکه چیا خریدی و از کجا و چقدر و چرا و تصمیمات آینده ات واسه خرید تابستون چیه و شنیدی فلان دخترعمو دیروز رفته خونه ی فلان عمو و غیره ٬ درددل می کنیم !
۸)خلاصه این جوریاست دیگه ! |